X
تبلیغات
رایتل

باران گریه (بابک رادمنش)  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 23 آبان 1391 در ساعت 15:55
ببار ای آسمان باران گریه
که آمد فصل بی پایان گریه

بگو یا رب چه سازم من جز اینکه
بگیرم دست بر دامان گریه


آیرولوخ آمان آیرولوخ هر بیر دردن اولان یامان آیرولوخ

ای خدای هستی و جان آفرین
ای امید و ای پناه آخرین
هر زمان از حالم آگه بوده ای
بس گره از کار دل بگشوده ای
از علاج کار خود وامانده ام
آتشم کز کاروان جا مانده ام
چاره سازی از تو شایان است و بس
درد هجران از تو پایان است و بس
عزیزانم همه در زیر آوار
فقط من ماندم و اندوه بسیار
دگر جور فلک از حد گذشته
چسان گویم که کار سرنوشته

ببار ای آسمان باران گریه
که آمد فصل بی پایان گریه


آیرولوخ آمان آیرولوخ هر بیر دردن اولان یامان آیرولوخ

خدایا از سر لطفت بیامرز
تمام رفتگان و مردگان را
نه تنها رفتگان و مردگان را
که بلکه جمله نازادگان را


ببار ای آسمان باران گریه
که آمد فصل بی پایان گریه

بگو یا رب چه سازم من جز اینکه
بگیرم دست بر دامان گریه


آیرولوخ آمان آیرولوخ هر بیر دردن اولان یامان آیرولوخ

ای خدای هستی و جان آفرین
ای امید و ای پناه آخرین
هر زمان از حالم آگه بوده ای
بس گره از کار دل بگشوده ای
از علاج کار خود وامانده ام
آتشم کز کاروان جا مانده ام
چاره سازی از تو شایان است و بس
درد هجران از تو پایان است و بس
عزیزانم همه در زیر آوار
فقط من ماندم و اندوه بسیار
دگر جور فلک از حد گذشته
چسان گویم که کار سرنوشته

ببار ای آسمان باران گریه
که آمد فصل بی پایان گریه


آیرولوخ آمان آیرولوخ هر بیر دردن اولان یامان آیرولوخ

خدایا از سر لطفت بیامرز
تمام رفتگان و مردگان را
نه تنها رفتگان و مردگان را
که بلکه جمله نازادگان را


نظرات (3)
دوست خوبم:
سلام ...

همین روزا چقدر سخته
واسه هرچی سیاه پوشی
جواب اشک چشمات رو نمیدونی
همین امروز چقدر تنهای تنهایی
واسه دوست داشتن دنیات
فقط از غم های خود
هر شب بهونه ها داری
از این دنیای تنهایی ها
یه دل داری یه اغوش پر از غم
دلت دستش جدا از تو ، تو گمراهی
و آغوشت یه دل کم دارد و غمناک می بارد
و این دل خود به تنهایی
تو را می اورد از سایه ی گرمی
چه آغوش رویایی می شود سایه
برای ترک این همه احساس
همین فردا
شاید فردای آن فردا
کسی غم هاتو جمع کرد و
کسی تنها و تنها
برات دنیا رو زیر و رو کرد و
برای داشتنت عشقی سوا کرد و
هم آغوش همان تنهایی شد
و فریادش به آرامی به گوش تو می آید
که او هم سیاه پوش همین روزاست
گرفتار همین تنهایی و دلتنگیاست
و در گرمای دلتنگی می لرزد
چقدر آسون چقدر سخته
دریایی شدن
تو چشمای تو هر روز نقاشی شدن
همین روزا چقدر سخته ...
دوست خوبم:
سلام.
خیلی قشنگ بود اما من زیاد سر در نیاوردم چی به چی شد
بازم مرسی فدات
سلام ...

عالی بود مرسی لذت بردم
دوست خوبم:
سلام
فدات...
دلتنگى
خیابان شلوغى است
که تو در میانه اش ایستاده باشى
ببینى مى آیند
ببینى مى روند
و تو همچنان
ایستاده باشى.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

جزیره بارونیجزیره بارونی

folder98 facebook
ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار فیس بوک برای وبلاگ